خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان " گاو بی دم "

    داستان " گاو بی دم "

    داستان

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

    من سه گاو نر را آزاد می کنم ، اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

     

    مرد قبول کرد. در طویله ی اولی که بزرگترین گاو بود باز شد .

    باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

     

    دومین در طویله که گاو کوچکتر بود باز شد.

    گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

    جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

     

    سومین در طویله هم باز شد 

    همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد .

     

    اما.........گاو دم نداشت!!!!


    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

     

    داستان

    پست شماره  362

    این مطلب تا کنون 32 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کوچکتر ,طویله ,عمرش دیده ,تمام عمرش ,
    داستان " گاو بی دم "

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده